تبليغاتX
روزانه
 
روزانه
 
 
 

دلتنگم بودی

    چون مرا ندیده بودی

وبرایم گریه کردی

اشک مثل باران از چشمهایت می ریخت

                                                          امیر آریا اثنی عشری/1390/2/31


این ها را آریا در آخرین روز مدرسه اش به عنوان شعر گفت و من هم برایش نوشتم.ضمنا خودش در دفتر خاطراتش هم نوشت.

راستی امروز کارنامه آریا را هم گرفتم.ممتاز شد. شاگرد ممتاز

 |+| نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 15:42  توسط آرزو  | 

آخرین روز های اردیبهشت برای من روز های متفاوتی است. برای این که آریا در این دوسال سخت مشغول امتحاناتش هم هست و من هم به تبع اون باید بیشتر تلاش کنم.

مدتی است که در خانه تنها می ماند و اگر کاری داشته باشیم ، دونفری می رویم. دائم  با ما تماس می گیر. خودش می گوید که مرد شده و من این را باور دارم. واقعا پسم برای خودش مردی شده.

به زودی باید این وبلاگ را به خودش بدهم تا در آن بنویسد.همین حالا هم دفتر خاطرات دارد. بد نیست برخی از خاطراتش را در وبلاگ خودش بنویسد.

 |+| نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 14:16  توسط آرزو  | 

پسر من هم فارغ التحصیل شد.

آریا کلاس اولش را تمام کرد.چهارشنبه جشن فارغ التحصیلی شان بود.من و شهراد هم رفتیم.بعضی از مادر ها انگار اومده بودند ، سیزده به در .قرمه سبزی.لوبیا پلو و از این جور غذا ها آورده بودند و دریغ از اندکی کلاس. توی حیاط مدرسه زیر انداز پهن کرده بودند و زیر آفتاب لم داده بودند.........

من که حوصله  این جور آدم ها رو ندارم.

با این حال آریا کلاس اول رو تموم کرد. سه تا کتاب تن تن رو خربده که بخونه البته قراره که کتاب های دیگری رو هم بخونه  حالا ببینیم که چه می شود..........

 |+| نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 10:41  توسط آرزو  | 

دیشب آخرین شب چهارشنبه سال بود. آریا برای اولین بار ، رفت قاشق زنی البته فقط پیش همسایه طبقه پایین . قبلش آن ها دخترشان را فرستاده بودند. آریا خیلی خوشش آمد. گفت خوب بود. از این به بعد هر شب می رم چهرشنبه سوری.توی خانه هم آتشی درست کردم و آریا  هم از روی آن ها پرید.

سرخی تو از  من ،زردی من از تو

باید فرزندانمان را با رسم و رسوم قدیم و کهن آشنا کنیم.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 10:30  توسط آرزو  | 

خیلی وقته که برای آریا چیزی ننوشته ام اما آریا امتحان ترم اولش را داد و نمراتش خوب شد هرچند دیگر نمره معنی معنی ندارد و آریا توانست  معدل " در حد انتظار " که معادل بیست سابق خودمان است ، بگیرد و تا الان به حرف "ع" رسیده .

حالا هم می خواهیم به سفر برویم تا سال بعد چه پیش آید.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 12:40  توسط آرزو  | 

آریا امتحان هایش را داد.البته امتحان این دوره با دوره های ما از زمین تا آسمون فرق می کنه.مثل درس خوندنشون.

معلمش هم گفته که امتحان را خوب داده.... البته هنوز از کارنامه خبری نیست.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 13:42  توسط آرزو  | 
         

 |+| نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 9:45  توسط آرزو  | 
                                                



این هم  عکس آریا یا سر شکسته

 |+| نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 9:40  توسط آرزو  | 
احسان کسایی، نامی که نباید فراموش کنی. نه از سر کینه ، بلکه از نوع تجربه ..........

پسرم ،این نام را به خاطر داشته باش.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 9:2  توسط آرزو  | 

پنجشنبه اولین جلسه  والدین با اولیا در مدرسه برگزارشد و من و شهراد هردو نفر در این جلسه شرکت کردیم.البته در کلاس خودشان.

 همه پشت نیمکت هایی که بچه هایمان روی آن می نشینند،نشتیم ووقتی معلم آریا وارد کلاس کلاس شد ،همه مثل بچه  مدرسه ای ها ایستادیم.آن هم برپا....... حس قشنگی بود انگار خاصیت این نیمکت ها همین است وقتی پشت آن می نشینی مثل بچه مدرسه ای ها می شوی.....خانم خادمیان معلم آریا چند بار از وادین خواست که سکوت را رعایت کنند و با هم صحبت نکنند.......رفتم به آن دوران ...به کلاس اول خودم در دبستان ناهید...خانم صفری...

یادش به خیر ....


 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 9:43  توسط آرزو  | 
 
  بالا